دسته: غزل
-
۸۶. بخت جوان دارد آن که با تو قرینست
غزل 86 بخت جوان دارد آن که با تو قرینست پیر نگردد که در بهشت برینست دیگر از آن جانبم نماز نباشد گر تو اشارت کنی که قبله چنینست آینهای پیش آفتاب نهادست بر در آن خیمه یا شعاع جبینست گر همه عالم ز لوح فکر بشویند عشق نخواهد شدن که…
-
۸۴. ز من مپرس که در دست او دلت چونست
غزل 84 ز من مپرس که در دست او دلت چونست ازو بپرس که انگشتهاش در خونست وگر حدیث کنم تندرست را چه خبر که اندرون جراحت رسیدگان چونست به حسن طلعت لیلی نگاه مینکند فتاده در پی بیچارهای که مجنونست خیال روی کسی در سرست هر کس را مرا خیال…
-
۸۵. با همه مهر و با منش کینست
غزل 85 با همه مهر و با منش کینست چه کنم حظ بخت من اینست شاید ای نفس تا دگر نکنی پنجه با ساعدی که سیمینست ننهد پای تا نبیند جای هر که را چشم مصلحت بینست مثل زیرکان و چنبر عشق طفل نادان و مار رنگینست دردمند فراق سر…