دسته: غزل
-
۴۷. سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
غزل 47 سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست گر بزنندم به تیغ در نظرش بیدریغ دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد که دوست دوستتر از جان ماست دعوی عشاق…
-
۴۶. دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
غزل 46 دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست از خانه برون آمد و بازار بیاراست در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست صبر و دل و دین میرود و طاقت و آرام از زخم پدید است که بازوش تواناست از…
-
۴۵. خوش میرود این پسر که برخاست
غزل 45 خوش میرود این پسر که برخاست سرویست چنین که میرود راست ابروش کمان قتل عاشق گیسوش کمند عقل داناست بالای چنین اگر در اسلام گویند که هست زیر و بالاست ای آتش خرمن عزیزان بنشین که هزار فتنه برخاست بی جرم بکش که بنده مملوک بی شرع ببر…