دسته: غزل
-
آشیانه تهی
آشیانه تهی همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا بی زبانم همزبانی همچو من باید مرا تا شوم روشنگر دلها به آه آتشین گرم خویی های شمع انجمن باید مرا رشک می آید مرا از جامه بر اندام تو با تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا آشیان بی طایر دستانسرا ویرانه به…
-
اندوه دوشین
اندوه دوشین دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم اشک سیمینم به دامن بود بی سیمین تنی چشم بی خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم سایهٔ اندوه بر جانم فرو افتاده بود خاطری همرنگ شب بی آفتابی داشتم خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و…
-
هوسناک
هوسناک در چمن چون شاخ گل نازک تنی افتاده است سایه نیلوفری بر سوسنی افتاده است چون مه روشن که تابد از حریر ابرها ساق سیمینی برون از دامنی افتاده است یک جهان دل بین که از گیسوی او آویخته یک چمن گل بین که در پیراهنی افتاده است روی گرمی شعله ای در جان…