۳۴۶. مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل

غزل 346

مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل

که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل

 

خبر برید به بلبل که عهد می‌شکند گل

تو نیز اگر بتوانی ببند بار تحول

 

اما اخالص ودی الم اراعک جهدی

فکیف تنقض عهدی و فیم تهجرنی قل

 

اگر چه مالک رقی و پادشاه به حقی

همت حلال نباشد ز خون بنده تغافل

 

من المبلغ عنی الی معذب قلبی

اذا جرحت فؤادی بسیف لحظک فاقتل

 

تو آن کمند نداری که من خلاص بیابم

اسیر ماندم و درمان تحمل است و تذلل

 

لاو ضحن بسری و لو تهتک ستری

اذالاحبه ترضی دع اللوائم تعذل

 

وفا و عهد مودت میان اهل ارادت

نه چون بقای شکوفه‌ست و عشقبازی بلبل

 

تمیل بین یدینا و لا تمیل الینا

لقد شددت علینا الام تعقد فاحلل

 

مرا که چشم ارادت به روی و موی تو باشد

دلیل صدق نباشد نظر به لاله و سنبل

 

فتات شعرک مسک ان اتخذت عبیرا

و حشو ثوبک ورد و طیب فیک قرنفل

 

تو خود تأمل سعدی نمی‌کنی که ببینی

که هیچ بار ندیدت که سیر شد ز تأمل


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *