۲۸۵. کاروانی شکر از مصر به شیراز آید

غزل 285

کاروانی شکر از مصر به شیراز آید

اگر آن یار سفرکرده ما بازآید

 

گو تو بازآی که گر خون منت در خورد است

پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید

 

نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدار

چیست تا در نظر عاشق جانباز آید

 

من خود این سنگ به جان می‌طلبیدم همه عمر

کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید

 

اگر این داغ جگرسوز که بر جان من است

بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید

 

من همان روز که روی تو بدیدم گفتم

هیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید

 

هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس

آن که محبوب من است از همه ممتاز آید

 

گر تو بازآیی و بر ناظر سعدی بروی

هیچ غم نیست که منظور به اعزاز آید


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *