۲۴۹. این جا شکری هست که چندین مگسانند

غزل 249

این جا شکری هست که چندین مگسانند

یا بوالعجبی کاین همه صاحب هوسانند

 

بس در طلبت سعی نمودیم و نگفتی

کاین هیچ کسان در طلب ما چه کسانند

 

ای قافله سالار چنین گرم چه رانی

آهسته که در کوه و کمر بازپسانند

 

صد مشعله افروخته گردد به چراغی

این نور تو داری و دگر مقتبسانند

 

من قلب و لسانم به وفاداری و صحبت

و اینان همه قلبند که پیش تو لسانند

 

آنان که شب آرام نگیرند ز فکرت

چون صبح پدیدست که صادق نفسانند

 

و آنان که به دیدار چنان میل ندارند

سوگند توان خورد که بی عقل و خسانند

 

دانی چه جفا می‌رود از دست رقیبت

حیفست که طوطی و زغن هم قفسانند

 

در طالع من نیست که نزدیک تو باشم

می‌گویمت از دور دعا گر برسانند


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *