۲۴۷. با دوست باش گر همه آفاق دشمنند

غزل 247

با دوست باش گر همه آفاق دشمنند

کاو مرهم است اگر دگران نیش می‌زنند

 

ای صورتی که پیش تو خوبان روزگار

همچون طلسم پای خجالت به دامنند

 

یک بامداد اگر بخرامی به بوستان

بینی که سرو را ز لب جوی برکنند

 

تلخ است پیش طایفه‌ای جور خوبروی

از معتقد شنو که شکر می‌پراکنند

 

ای متقی گر اهل دلی دیده‌ها بدوز

کاینان به دل ربودن مردم معینند

 

یا پرده‌ای به چشم تأمل فروگذار

یا دل بنه که پرده ز کارت برافکنند

 

جانم دریغ نیست ولیکن دل ضعیف

صندوق سر توست نخواهم که بشکنند

 

حسن تو نادر است در این عهد و شعر من

من چشم بر تو و همگان گوش بر منند

 

گویی جمال دوست که بیند چنان که اوست

الا به راه دیده سعدی نظر کنند


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *