۱۴۲. ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت

غزل 142

ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت

زیبا نتواند دید الا نظر پاکت

 

گر منزلتی دارم بر خاک درت میرم

باشد که گذر باشد یک روز بر آن خاکت

 

دانم که سرم روزی در پای تو خواهد شد

هم در تو گریزندم دست من و فتراکت

 

ای چشم خرد حیران در منظر مطبوعت

وی دست نظر کوتاه از دامن ادراکت

 

گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت

بیچاره فروماندم پیش لب ضحاکت

 

مه روی بپوشاند خورشید خجل ماند

گر پرتو روی افتد بر طارم افلاکت

 

گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابت

ور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت

 

خون همه کس ریزی از کس نبود بیمت

جرم همه کس بخشی از کس نبود باکت

 

چندان که جفا خواهی می‌کن که نمی‌گردد

غم گرد دل سعدی با یاد طربناکت


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *