
وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانانِ صاحبدل همدمِ من بودند و همقدم؛
وقتها زمزمهای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و بیخبر از دردِ ایشان.
تا برسیدیم به خیلِ بنیهلال؛ کودکی سیاه از حَّیِ عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد!
اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت.
گفتم: ای شیخ! در حیوانی اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمیکند!
دانی چه گفت مرا آنبلبل سحری؟
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری؟
اشتر به شعرِ عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را، کژطبعجانوری
وَ عِنْدَ هُبُوبِ النّاشِراتِ عَلَی الْحِمیٰ
تَمیلُ غُصُونُ الْبانِ لا الْحَجَرُ الصَّلْدُ
به ذکرش هر چه بینی در خروشاست
دلی داند در اینمعنی که گوشاست
نه بلبل بر گلش تسبیحخوانیاست،
که هر خاری به تسبیحش زبانیاست
پادشاه و مردِ پارسا؛ وقتی یادِ خدا همه چیز را عوض میکند
یک روز، پادشاهی به دیدن یک مردِ پارسا و عبادتکار رفت. پادشاه که دوست داشت همه از او تعریف کنند و او را در یادها نگه دارند، از آن مرد پرسید: «آیا تا به حال ما را به یاد خود آوردهای؟»
آن مردِ پارسا با آرامشی خاص، نگاهی به پادشاه کرد و پاسخ داد: «بله! دقیقاً همان موقع که خدا را از یاد میبرم، شما را به یاد میآورم!»
حرف اصلی این حکایت چیست؟
سعدی در این داستان میخواهد یک حقیقت بزرگ را به ما یادآوری کند:
وقتی قلبِ انسان با یادِ خداوند پر شود، دیگر فضای خالی برای توجه به قدرت، ثروت یا شکوهِ آدمهای دنیا باقی نمیماند. در واقع، توجه به غیرِ خدا (حتی پادشاهان) نشانهای از غفلت است.
سعدی میگوید کسی که خدا را داشته باشد، دیگر به درِ خانهی هیچکس نمیرود و نیازی به التماس برای دنیا ندارد؛ چون او رازی را میداند که یعنی: «عزتِ واقعی در بندگیِ خداست، نه در بندگیِ آدمها.»
💡 فراتر از این متن در نینوایان:
✨ شما میتوانید همین حکایت زیبا را به همراه تصاویر هنری و مرتبط، در اپلیکیشن نینوایان مشاهده کنید.
🎶 اگر به موسیقی علاقه دارید، بدانید که اپلیکیشن نینوایان گنجینهای بینظیر از نتهای موسیقی ایرانی به همراه صدای اجرای آنهاست.
🎼 همچنین برای علاقهمندان به موسیقی اصیل، امکان مطالعه و شنیدن تکتک گوشههای موسیقی ایرانی به همراه ۲۰ مثال متنوع برای هر گوشه، در اپلیکیشن نینوایان فراهم شده است.
دیدگاهتان را بنویسید