دسته: غزل
-
۳۸۷. خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست
شماره 387 خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست گفت آری من قصابم گردران با گردنست دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست چشم مست یار…
-
۳۸۶. چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
شماره 386 چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات چون نبینی بیجهت را نور او بین در جهات حوریان بین نوریان بین زیر این ازرق تتق مسلمات مؤمنات قانتات تائبات هر یکی با نازباز و هر یکی عاشق نواز هر یکی شمع طراز و هر یکی صبح نجات هر یکی…
-
۳۸۵. لقهای خوب تو پیشت دود بعد از وفات
شماره 385 خلقهای خوب تو پیشت دود بعد از وفات همچو خاتونان مه رو میخرامند این صفات آن یکی دست تو گیرد وان دگر پرسش کند وان دگر از لعل و شکر پیش بازآرد زکات چون طلاق تن بدادی حور بینی صف زده مسلمات مؤمنات قانتات تائبات بی عدد پیش جنازه…