دسته: مسعود سعد سلمان
-
قصیده شماره ۲۶
قصیده شماره 26 ای ملک ملک چون نگار کرده در عصر خزانها بهار کرده شغل همه دولت قرار داده در مرکز دولت قرار کرده از عدل بسی قاعده نهاده بر کلک تکاور سوار کرده کلکی که بسی خورده قار و گیتی در چشم عدو همچو قار کرده گوید همه ساله بلند گردون کو هست به…
-
قصیده شماره ۲۷
قصیده شماره 27 ای سرد و گرم چرخ کشیده شیرین و تلخ دهر چشیده اندر هزار بادیه گشته بر تو هزار باد وزیده بیحد بنای آز کشفته بیمر لباس صبر دریده در چند کارزار فتاده در چند مرغزار چریده اقلیمها به نام سپرده در دشتها به وهم دویده در بحرها چو ابر گذشته در دشتها…
-
قصیده شماره ۲۸
قصیده شماره 28 نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای پستی گرفت همت من زین بلندجای آرد هوای نای مرا نالههای زار جز نالههای زار چه آرد هوای نای؟ گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای نی نی ز حصن نای بیفزود جاه من داند…