دسته: مسعود سعد سلمان
-
قصیده شماره ۲۹
قصیده شماره 29 ای لاوهور ویحک بی من چگونهای بیآفتاب روشن، روشن چگونهای ای باغ طبع نظم من آراسته ترا بیلاله و بنفشه و سوسن چگونهای ناگه عزیز فرزند از تو جدا شده است با درد او به نوحه و شیون چگونهای بر پای من دو بند گران است چون تنی بیجان شده، تو اکنون…
-
قصیده شماره ۳۰
قصیده شماره 30 ای ابر گه بگریی و گه خندی کس داندت چگونهای و چندی؟ گه قطرهای ز تو بچکد گاهی باران شوی چه نادره آوندی بنداخت بحر آن چه تو برچیدی بگزید خاک آن چه تو بفکندی بر کوهی و به گونهٔ دریایی بر بحری و به شکل دماوندی گاهی به بانگ رعد همی…
-
قصیده شماره ۳۱
قصیده شماره 31 جداگانه سوزم ز هر اختری مگر هست هر اختری، اخگری یکی سنگ سختم که بگشاد چرخ ز چشم من آبی ز دل آذری همه کار بازیچه گشته است از آنک سپهر است مانند بازیگری گهی عارضی سازد از سوسنی گهی دیدهای سازد از عبهری گهی زیر…