دسته: باب سوم در فضیلت قناعت
-
۲۸
حکایت بیست و هشتم درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده آز بگذار و پادشاهی کن گردن بی طمع بلند بود هر کرا بر سِماط بنشستی واجب آمد به خدمتش برخاست دیده شکیبد ز…