دسته: باب سوم در فضیلت قناعت
-
۲۵
حکایت بیست و پنجم ابلهی را دیدم سمین خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر. کسی گفت سعدی چگونه همیبینی این دیبای مُعْلَم برین حیوان لا یعلَمْ گفتم قد شابه بالوری حمار عجلا جسدا له خوار به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان مگر دراعه و دستار…
-
۲۶
حکایت بیست و ششم دزدی گدایی را گفت شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لئیم دراز میکنی گفت دست، دراز از پی یک حبّه سیم به که ببرند به دانگی و نیم
-
۲۷
حکایت بیست و هفتم مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برده و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوّت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم. پدر گفت ای پسر خیال محال از سر بدر…