دسته: غزل
-
۲۱۶. روز برآمد بلند ای پسر هوشمند
غزل 216 روز برآمد بلند ای پسر هوشمند گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو ببال ابر بهاری گریست طرف چمن گو بخند تا به تماشای باغ میل چرا میکند هر که به خیلش درست قامت سرو بلند عقل روا مینداشت گفتن اسرار عشق…
-
۲۱۵. ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
غزل 215 ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد راست گویی به تن مرده روان بازآمد بخت پیروز که با ما به خصومت میبود بامداد از در من صلح کنان بازآمد پیر بودم ز جفای فلک و جور زمان باز پیرانه سرم عشق جوان بازآمد دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست…
-
۲۱۴. سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد
غزل 214 سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد غلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد مرغان چمن نعره زنان دیدم و گویان زین غنچه که از طرف چمنزار برآمد آب از گل رخساره او عکس پذیرفت و آتش به سر غنچه گلنار برآمد سجاده نشینی که مرید غم او شد…