دسته: غزل
-
۲۱۹. کسی که روی تو دیدهست حال من داند
غزل 219 کسی که روی تو دیدهست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند اگر به…
-
۲۱۸. آن سرو که گویند به بالای تو ماند
غزل 218 آن سرو که گویند به بالای تو ماند هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست با غمزه بگو تا دل مردم نستاند زنهار که چون میگذری بر سر مجروح وز وی خبرت نیست که چون میگذراند بخت آن نکند با من سرگشته که…
-
۲۱۷. آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
غزل 217 آن را که غمی چون غم من نیست چه داند کز شوق توام دیده چه شب میگذراند وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر باری نکشیدم که به هجران تو ماند سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس کاندوه دل سوختگان سوخته داند دیوانه گرش پند دهی کار…