دسته: باب ششم در قناعت
-
حکایت در عزت قناعت
حکایت در عزت قناعت یکی نیشکر داشت در طیفری چپ و راست گردیده بر مشتری به صاحبدلی گفت در کنج ده که بستان و چون دست یابی بده بگفت آن خردمند زیبا سرشت جوابی که بر دیده باید نبشت تو را صبر بر من نباشد مگر ولیکن مرا باشد از نیشکر حلاوت ندارد شکر در…
-
حکایت
حکایت شکم صوفیی را زبون کرد و فرج دو دینار بر هر دوان کرد خرج یکی گفتش از دوستان در نهفت چه کردی بدین هر دو دینار؟ گفت به دیناری از پشت راندم نشاط به دیگر، شکم را کشیدم سماط فرومایگی کردم وابلهی که این همچنان پر نشد وان تهی غذا گر لطیف است…
-
حکایت در مذلت بسیار خوردن
حکایت در مذلت بسیار خوردن چه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین ترست از رطب تنی چند در خرقه راستان گذشتیم بر طرف خرماستان یکی در میان معده انبار بود از این تنگ چشمی شکم خوار بود میان بست مسکین و شد بر درخت وزان جا به گردن در افتاد سخت رئیس ده…