دسته: باب ششم در قناعت
-
حکایت
حکایت یکی گربه در خانهٔ زال بود که برگشته ایام و بدحال بود دوان شد به مهمان سرای امیر غلامان سلطان زدندش به تیر چکان خونش از استخوان، میدوید همی گفت و از هول جان میدوید اگر جستم از دست این تیر زن من و موش و ویرانهٔ پیرزن نیرزد عسل، جان من، زخم نیش…
-
حکایت
حکایت یکی نان خورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت کسی گفتش ای سغبهٔ خاکسار برو طبخی از خوان یغما بیار بخواه و مدار ای پسر شرم و باک که مقطوع روزی بود شرمناک قبا بست و چاپک نوردید دست قبایش دریدند و دستش شکست همی گفت و بر خویشتن میگریست…
-
حکایت
حکایت یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی حریر ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت نپوشید و دستش ببوسید و گفت: چه خوب است تشریف میر ختن وز او خوب تر خرقهٔ خویشتن گر آزادهای بر زمین خسب و بس مکن بهر قالی زمین بوس کس