دسته: باب سوم در عشق و مستی و شور
-
حکایت مجنون و صدق محبت او
حکایت مجنون و صدق محبت او به مجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی به حی؟ مگر در سرت شور لیلی نماند خیالت دگر گشت و میلی نماند؟ چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم ز دامن بدار مرا خود دلی دردمندست ریش تو نیزم نمک بر جراحت مریش…
-
حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب
حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب میان دوعم زاده وصلت فتاد دو خورشید سیمای مهتر نژاد یکی را به غایت خوش افتاده بود دگر نافر و سرکش افتاده بود یکی خلق و لطفی پریوار داشت یکی روی در روی دیوار داشت یکی خویشتن را بیاراستی دگر مرگ خویش از خدا خواستی…
-
حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل
حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل یکی پنجهٔ آهنین راست کرد که با شیر زورآوری خواست کرد چو شیرش به سرپنجه در خود کشید دگر زور در پنجه در خود ندید یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن؟ به سرپنجه آهنینش بزن شنیدم که مسکین در آن زیر گفت نشاید بدین پنجه…