دسته: باب اول در عدل و تدبیر و رای
-
در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان
در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان الا تا بغفلت نخفتی که نوم حرام است بر چشم سالار قوم غم زیردستان بخور زینهار بترس از زبردستی روزگار نصیحت که خالی بود از غرض چو داروی تلخ است، دفع مرض
-
حکایت حجاج یوسف
حکایت حجاج یوسف حکایت کنند از یکی نیکمرد که اکرام حجاج یوسف نکرد به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بینداز و خونش بریز چو حجت نماند جفا جوی را بپرخاش در هم کشد روی را بخندید و بگریست مرد خدای عجب داشت سنگین دل تیره رای چو دیدش که خندید و…
-
حکایت شحنه مردم آزار
حکایت شحنه مردم آزار گزیری به چاهی در افتاده بود که از هول او شیر نر ماده بود بداندیش مردم بجز بد ندید بیفتاد و عاجزتر از خود ندید همه شب ز فریاد و زاری نخفت یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت تو هرگز رسیدی به فریاد کس که میخواهی امروز فریادرس…