دسته: بوستان
-
حکایت ممسک و فرزند ناخلف
حکایت ممسک و فرزند ناخلف یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت ز درویش خالی نبودی درش مسافر به مهمان سرای اندرش دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند…
-
حکایت عابد با شوخ دیده
حکایت عابد با شوخ دیده زبان دانی آمد به صاحبدلی که محکم فروماندهام در گلی یکی سفله را ده درم بر من است که دانگی از او بر دلم ده من است همه شب پریشان از او حال من همه روز چون سایه دنبال من بکرد از سخنهای خاطر پریش درون دلم چون در خانه…
-
گفتار اندر احسان با نیک و بد
گفتار اندر احسان با نیک و بد گره بر سر بند احسان مزن که این زرق و شیدست و آن مکر و فن زیان میکند مرد تفسیردان که علم و ادب میفروشد به نان کجا عقل یا شرع فتوی دهد که اهل خرد دین به دنیا دهد؟ ولیکن تو بستان که صاحب خرد از ارزان…