دسته: بوستان
-
حکایت در معنی سفاهت نااهلان
حکایت در معنی سفاهت نااهلان طمع برد شوخی به صاحبدلی نبود آن زمان در میان حاصلی کمربند و دستش تهی بود و پاک که زر برفشاندی به رویش چو خاک برون تاخت خواهندهٔ خیره روی نکوهیدن آغاز کردش به کوی که زنهار از این کژدمان خموش پلنگان درندهٔ صوف پوش که چون گربه…
-
حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور
حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور کسی راه معروف کرخی بجست که بنهاد معروفی از سر نخست شنیدم که مهمانش آمد یکی ز بیماریش تا به مرگ اندکی سرش موی و رویش صفا ریخته به موییش جان در تن آویخته شب آن جا بیفگند و بالش نهاد روان دست در بانگ و نالش نهاد نه…
-
حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان
حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان بزرگی هنرمند آفاق بود غلامش نکوهیده اخلاق بود از این خفرقی موی کالیدهای بدی، سر که در روی مالیدهای چو ثعبانش آلوده دندان به زهر گرو برده از زشت رویان شهر مدامش به روی آب چشم سبل دویدی ز بوی پیاز بغل گره وقت پختن بر ابرو زدی چو…