دسته: بوستان
-
حکایت
حکایت به خشم از ملک بندهای سربتافت بفرمود جستن کسش در نیافت چو بازآمد از راه خشم و ستیز به شمشیر زن گفت خونش بریز به خون تشنه جلاد نامهربان برون کرد دشنه چو تشنه زبان شنیدم که گفت از دل تنگ ریش خدایا بحل کردمش خون خویش که پیوسته در نعمت و ناز و…
-
حکایت در محرومی خویشتن بینان
حکایت در محرومی خویشتن بینان یکی در نجوم اندکی دست داشت ولی از تکبر سری مست داشت بر گوشیار آمد از راه دور دلی پر ارادت، سری پر غرور خردمند از او دیده بردوختی یکی حرف در وی نیاموختی چو بی بهره عزم سفر کرد باز بدو گفت دانای گردن فراز تو خود را گمان…
-
حکایت
حکایت ملک صالح از پادشاهان شام برون آمدی صبحدم با غلام بگشتی در اطراف بازار و کوی برسم عرب نیمه بر بسته روی که صاحب نظر بود و درویش دوست هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست دو درویش در مسجدی خفته یافت پریشان دل و خاطر آشفته یافت شب سردشان دیده نابرده خواب…