دسته: سعدی
-
۹۲. کس به چشم در نمیآید که گویم مثل اوست
غزل 92 کس به چشمم در نمیآید که گویم مثل اوست خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند آبروی نیکنامان در خرابات آب جوست جز خداوندان معنی را نغلطاند سماع اولت مغزی بباید تا برون آیی ز پوست بندهام گو تاج خواهی…
-
۹۱. کس به چشم در نمیآید که گویم مثل اوست
غزل 91 سفر دراز نباشد به پای طالب دوست که زنده ابدست آدمی که کشته اوست شراب خورده معنی چو در سماع آید چه جای جامه که بر خویشتن بدرد پوست هر آن که با رخ منظور ما نظر دارد به ترک خویش بگوید که خصم عربده جوست حقیر تا نشماری…
-
۹۰. سرمست درآمد از درم دوست
غزل 90 سرمست درآمد از درم دوست لب خنده زنان چو غنچه در پوست چون دیدمش آن رخ نگارین در خود به غلط شدم که این اوست رضوان در خلد باز کردند کز عطر مشام روح خوش بوست پیش قدمش به سر دویدم در پای فتادمش که ای دوست یک…