دسته: سعدی
-
۹۵. آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
غزل 95 آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست موقف آزادگان بر سر میدان اوست ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند سلسله پای جمع زلف پریشان اوست چند نصیحت کنند بیخبرانم به صبر درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست گر کند انعام…
-
۹۴. خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
غزل 94 خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست طوبی غلام قد صنوبرخرام اوست آن قامتست نی به حقیقت قیامتست زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست بر مرگ دل خوشست در این واقعه مرا کآب حیات در لب یاقوت فام اوست بوی بهار میدمدم یا نسیم صبح باد بهشت میگذرد…
-
۹۳. یار من آن که لطف خداوند یار اوست
غزل 93 یار من آن که لطف خداوند یار اوست بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست دریای عشق را به حقیقت کنار نیست ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست در عهد لیلی این همه مجنون نبودهاند وین فتنه برنخاست که در روزگار اوست صاحبدلی نماند در این…