دسته: سعدی
-
۱۶۵. که میرود به شفاعت که دوست بازآرد
غزل 165 که میرود به شفاعت که دوست بازآرد که عیش خلوت بی او کدورتی دارد که را مجال سخن گفتنست به حضرت او مگر نسیم صبا کاین پیام بگزارد ستیزه بردن با دوستان همین مثلست که تشنه چشمه حیوان به گل بینبارد مرا که گفت دل از یار مهربان بردار به…
-
۱۶۴. دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
غزل 164 دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد ای بوی آشنایی دانستم از کجایی پیغام وصل جانان پیوند روح دارد سودای عشق پختن عقلم نمیپسندد فرمان عقل بردن عشقم نمیگذارد باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را ور نه کدام قاصد پیغام…
-
۱۶۳. هر که می با تو خورد عربده کرد
غزل 163 هر که می با تو خورد عربده کرد هر که روی تو دید عشق آورد زهر اگر در مذاق من ریزی با تو همچون شکر بشاید خورد آفرین خدای بر پدری که تو فرزند نازنین پرورد لایق خدمت تو نیست بساط روی باید در این قدم گسترد خواستم گفت…