دسته: سعدی
-
۲۶۷. سروبالایی به صحرا میرود
غزل 267 سروبالایی به صحرا میرود رفتنش بین تا چه زیبا میرود تا کدامین باغ از او خرمترست کاو به رامش کردن آنجا میرود میرود در راه و در اجزای خاک مرده میگوید مسیحا میرود این چنین بیخود نرفتی سنگدل گر بدانستی چه بر ما میرود اهل دل را گو نگه…
-
۲۶۶. در من این عیب قدیمست و به در مینرود
غزل 266 در من این عیب قدیمست و به در مینرود که مرا بی می و معشوق به سر مینرود صبرم از دوست مفرمای و تعنت بگذار کاین بلاییست که از طبع بشر مینرود مرغ مألوف که با خانه خدا انس گرفت گر به سنگش بزنی جای دگر مینرود عجب از دیده…
-
۲۶۵. هر که را باغچهای هست به بستان نرود
غزل 265 هر که را باغچهای هست به بستان نرود هر که مجموع نشستست پریشان نرود آن که در دامنش آویخته باشد خاری هرگزش گوشه خاطر به گلستان نرود سفر قبله درازست و مجاور با دوست روی در قبله معنی به بیابان نرود گر بیارند کلید همه درهای بهشت جان عاشق به…