دسته: سعدی
-
گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری
گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ است گویی بزن من این روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که در باختم قضا روزگاری ز من در ربود که هر روزی از وی شبی قدر…
-
حکایت
حکایت کهن سالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب که دستم به رگ برنه، ای نیک رای که پایم همی بر نیاید ز جای بدین ماند این قامت خفتهام که گویی به گل در فرو رفتهام برو، گفت دست از جهان برگسل که پایت قیامت برآید ز گل نشاط جوانی ز…
-
حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی
حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی شبی در جوانی و طیب نعم جوانان نشستیم چندی بهم چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی ز شوخی در افگنده غلغل به کوی جهاندیده پیری ز ما بر کنار ز دور فلک لیل مویش نهار چو فندق دهان از سخن بسته بود نه چون ما لب…