دسته: سعدی
-
۴۱
حکایت چهل و یکم بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا گفت کمینه آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دارد و حکما گفته اند برادر که در بند خویشست نه برادر و نه خویشست یاد دارم که مدّعی درین بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته حق تعالی در…
-
۴۲
حکایت چهل و دوم لبش نه انبانست دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست پیرمردی لطیف در بغداد دخترک را به کفشدوزی داد بامدادان پدر چنان دیدش پیش داماد رفت و پرسیدش نگفتم این گفتار هزل بگذار و جدّ ازو بردار
-
۴۳
حکایت چهل و سوم آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمینمود زشت باشد ديبقى و ديبا که بود بر عروس نازیبا فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضريری ببستند. آورده اند که حکیمی در آن…