دسته: سعدی
-
۲۰
حکایت بیستم قاضي همدان را حکايت کنند که با نعلبند پسري سرخوش بود و نعل دلش در آتش. روزگاري در طلبش متلهف بود و پويان و مترصد و جويان و برحسب واقعه گويان در چشم من آمد آن سهي سرو بلند بربود دلم ز دست و در پاي افکند اين ديده شوخ ميکشد دل بکمند…
-
۱
حکایت اول یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمیآید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند. نور گیتی فروز چشمه هور زشت باشد به چشم موشک کور
-
۲
حکایت دوم بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت ای پدر فرمان تراست، نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه