دسته: سعدی
-
۳
حکایت سوم جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم. نشنیدى که صوفیى مىکوفت زیر نعلین خویش میخى چند؟ آستینش گرفت سرهنگی…
-
۴
حکایت چهارم عالمیمعتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لَعنهُم الله عَلی حِدَه و به حجت با او بس نیامد سپر بینداخت و برگشت کسی گفتش ترا با چندین فضل و ادب که داری با بی دینی حجت نماند؟ گفت علم من قرآنست و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین ها معتقد…
-
۵
حکایت پنجم جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همیکرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی. اگر نادان به وحشت سخت گوید خردمندش به نرمیدل بجوید دو صاحبدل نگهدارند مویى همیدون سرکشی و آزرم جویی یکی را زشت خویی داد دشنام تحمل کرد…