دسته: سعدی
-
۸۹
حکایت هشتاد و نهم زمین را ز آسمان نثار است و اسمان را از زمین غبار. کلُّ اِناءِ یَتَرشّحُ بما فیه
-
۹۰
حکایت نودم حق جل و علا میبیند و میپوشد و همسایه نمیبیند و میخروشد عوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی کسی به حال خود از دست کس نیاسودی دو نان نخورند و گوش دارند گویند امید به که خورده
-
۹۱
حکایت نود و یکم هر که بر زیر دستان نبخشاید به جور زبر دستان گرفتارآید نه هر بازو که در وی قوتی هست به مردی عاجزان را بشکند دست ضعیفان را مکن بر دل گزندی که درمانی به جور زورمندی