دسته: غزل
-
خاک شیراز
خاک شیراز چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است دل آزاده ام از صبح طربناک تر است عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر مگذر از باده مستانه که شب در گذر است لب فروبسته ام از ناله…
-
پایان شب
پایان شب رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز غرق گل است بسترم از بوی او هنوز دوران شب ز بخت سیاهم بسر رسید نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز از من رمید و جای به پهلوی غیر کرد جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز دردا که سوخت خار و خس آشیان ما نگرفته…
-
بی سرانجام
بی سرانجام مرغ خونین ترانه را مانم صید بی آب و دانه را مانم آتشینم ولیک بی اثرم ناله عاشقانه را مانم نه سرانجامی و نه آرامی مرغ بی آشیانه را مانم هدف تیر فتنه ام همه عمر پای بر جا نشانه را مانم با کسم در زمانه الفت نیست که نه اهل زمانه را…