دسته: رحیم معینی کرمانشاهی
-
نقش رویا
نقش رویا اي جهان زشتخو اينقدر زيبايي چرا با همه نادان نوازيهات دانايي چرا سنگدل تر مي شوي با مردم آشفته بخت مست دل بشكسته را بشكسته مينايي چرا حال كاين دمسردي از تو نامرادان را نصيب كامرانيها چو بيني گرم وگيرايي چرا چون غمي را پروري با صد غرور آيي برقص چون نشاطي آوري…
-
آب آبرو
آب آبرو گر بخون دل ميسر آب وناني شد مرا در مقام صبر اينهم امتحاني شد مرا عمر از پنجه گذشت و پنجه غم بر گلو صبر را نازم شه صاحبقراني شد مرا طوطي و آينه ديدي ، شاعر وعزلت ببين سايه ديوار حيرت همزباني شد مرا هر زمان ثابت شدم در سير اين…
-
دیوانه نور
دیوانه نور پاس خود گیر اگر حرمت من سوختنی است تازه عهدی کن اگر عهد کهن سوختنی است گل ببار آر ، گر این باغ پر پیچک و خار بنشان سروی اگر بید چمن سوختنی است این دهان بند چرا ؟ منکه زبانم همه عمر در دهانیست که با جرم سخن سوختنی است ز آشیان…