دسته: حافظ
-
در همه دير مغان نيست چو من شيدايی
غزل ۴۹۰ در همه دير مغان نيست چو من شيدايی خرقه جايی گرو باده و دفتر جايی دل که آيينه شاهيست غباری دارد از خدا میطلبم صحبت روشن رايی کردهام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرايی نرگس ار لاف زد از شيوه چشم…
-
به چشم کردهام ابروی ماه سيمايی
غزل ۴۹۱ به چشم کردهام ابروی ماه سيمايی خيال سبزخطی نقش بستهام جايی اميد هست که منشور عشقبازی من از آن کمانچه ابرو رسد به طغرايی سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرايی مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بيا ببين…
-
سلامی چو بوی خوش آشنايی
غزل ۴۹۲ سلامی چو بوی خوش آشنايی بدان مردم ديده روشنايی درودی چو نور دل پارسايان بدان شمع خلوتگه پارسايی نمیبينم از همدمان هيچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجايی ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا فروشند مفتاح مشکل گشايی عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد…