دسته: حافظ
-
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
غزل ۴۸۷ ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی در مکتب حقايق پيش اديب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کيميای عشق بيابی و زر شوی خواب و خورت ز مرتبه خويش دور…
-
سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهی
غزل ۴۸۸ سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهی گفت بازآی که ديرينه اين درگاهی همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان پرتو جام جهان بين دهدت آگاهی بر در ميکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پای دست قدرت…
-
ای در رخ تو پيدا انوار پادشاهی
غزل ۴۸۹ ای در رخ تو پيدا انوار پادشاهی در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی کلک تو بارک الله بر ملک و دين گشاده صد چشمه آب حيوان از قطره سياهی بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی در حکمت سليمان هر…