دسته: شعرا
-
مقام امن و می بیغش و رفيق شفيق
غزل ۲۹۸ مقام امن و می بیغش و رفيق شفيق گرت مدام ميسر شود زهی توفيق جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است هزار بار من اين نکته کردهام تحقيق دريغ و درد که تا اين زمان ندانستم که کيميای سعادت رفيق بود رفيق به ممنی رو و فرصت…
-
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
غزل ۲۹۷ زبان خامه ندارد سر بيان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق دريغ مدت عمرم که بر اميد وصال به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق سری که بر سر گردون به فخر میسودم به راستان که نهادم بر آستان فراق چگونه باز کنم بال در…
-
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
غزل ۲۹۶ طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف طرف کرم ز کس نبست اين دل پراميد من گر چه سخن همیبرد قصه من به هر طرف از خم ابروی توام هيچ گشايشی نشد وه که در اين خيال کج عمر عزيز شد…