دسته: شعرا
-
در سرای مغان رفته بود و آب زده
غزل ۴۲۱ در سرای مغان رفته بود و آب زده نشسته پير و صلايی به شيخ و شاب زده سبوکشان همه در بندگيش بسته کمر ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده شعاع جام و قدح نور ماه پوشيده عذار مغبچگان راه آفتاب زده عروس بخت در آن حجله با…
-
ای که با سلسله زلف دراز آمدهای
غزل ۴۲۲ ای که با سلسله زلف دراز آمدهای فرصتت باد که ديوانه نواز آمدهای ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت چون به پرسيدن ارباب نياز آمدهای پيش بالای تو ميرم چه به صلح و چه به جنگ چون به هر حال برازنده ناز آمدهای آب و آتش به هم آميختهای…
-
دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده
غزل ۴۲۳ دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش گفت بيدار شو ای ره رو خواب آلوده شست و شويی کن و آن گه به خرابات خرام تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده به هوای لب…