دسته: شعرا
-
از من جدا مشو که توام نور ديدهای
غزل ۴۲۴ از من جدا مشو که توام نور ديدهای آرام جان و مونس قلب رميدهای از دامن تو دست ندارند عاشقان پيراهن صبوری ايشان دريدهای از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنک در دلبری به غايت خوبی رسيدهای منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان معذور دارمت که…
-
دامن کشان همیشد در شرب زرکشيده
غزل ۴۲۵ دامن کشان همیشد در شرب زرکشيده صد ماه رو ز رشکش جيب قصب دريده از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی چون قطرههای شبنم بر برگ گل چکيده لفظی فصيح شيرين قدی بلند چابک رويی لطيف زيبا چشمی خوش کشيده ياقوت جان فزايش از آب لطف زاده شمشاد…
-
از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه
غزل ۴۲۶ از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه انی رايت دهرا من هجرک القيامه دارم من از فراقش در ديده صد علامت ليست دموع عينی هذا لنا العلامه هر چند کزمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حلت به الندامه پرسيدم از طبيبی احوال دوست گفتا فی بعدها…