دسته: شعرا
-
۱۵۱. گر جان طلبی فدای جانت
غزل 151 گر جان طلبی فدای جانت سهلست جواب امتحانت سوگند به جانت ار فروشم یک موی به هر که در جهانت با آن که تو مهر کس نداری کس نیست که نیست مهربانت وین سر که تو داری ای ستمکار بس سر برود بر آستانت بس فتنه که در زمین…
-
غزل ۱۵۰. خوش میروی به تنها تنها فدای جانت
غزل 150 خوش میروی به تنها تنها فدای جانت مدهوش میگذاری یاران مهربانت آیینهای طلب کن تا روی خود ببینی وز حسن خود بماند انگشت در دهانت قصد شکار داری یا اتفاق بستان عزمی درست باید تا میکشد عنانت ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن تا بگذرد نسیمی بر ما ز…
-
۱۴۹. چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
غزل 149 چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه وصلت تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت نه من…