دسته: شعرا
-
۱۵۴. جان من! جان من فدای تو باد
غزل 154 جان من! جان من فدای تو باد هیچت از دوستان نیاید یاد می روی و التفات مینکنی سرو هرگز چنین نرفت آزاد آفرین خدای بر پدری که تو پرورد و مادری که تو زاد بخت نیکت به منتهای امید برساناد و چشم بد مرساد تا چه کرد آن که…
-
۱۵۳. سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
غزل 153 سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی کس دیگر نتواند که بگیرد جایت همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت روزگاریست که سودای تو در سر دارم مگرم…
-
۱۵۲. بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
غزل 152 بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت ملامت من مسکین کسی کند که نداند که عشق تا به چه حد است و حسن تا…