دسته: شعرا
-
راز داری
راز داری خویشتن داری و خموشی را هوشمندان حصار جان دانند گر زیان بینی از بیان بینی ور زبون گردی از زبان دانند راز دل پیش دوستان مگشای گر نخواهی که دشمنان دانند
-
راز خوشدلی
راز خوشدلی حادثات فلکی چون نه به دست من و توست رنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا؟ مردم دانا اندوه نخورد بهر دوکار آنچه خواهد شدنا و آنچه نخواهد شدنا
-
دشمن و دوست
دشمن و دوست دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل ضایع آن عمری که با این سست عهدان سر کنی دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی کاش بودندی…