دسته: شعرا
-
سرنوشت
سرنوشت اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ روزی به نیستانی شد ره سپر همی ناگه ز کینه توزی گردون گرگ خوی شیری گرسنه گشت بدو حمله ور همی مسکین ز هول شیر هراسان و بیمناک شد بر قراز نخلی آسیمه سر همی چون بر فراز نخل کهن بنگریست مرد ماری غنوده دید در آن…
-
سخن پرداز
سخن پرداز آن نواساز نو آیین چو شود نغمه سرای سرخوش از ناله مستانه کند جان مرا شیوه باد سحر عقده گشایی است رهی شعر پژمان بگشاید دل پژمان مرا
-
سایه اندوه
سایه اندوه هر چه کمتر شود فروغ حیات رنج را جانگدازتر بینی سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را درازتر بینی