دسته: شعرا
-
۲۰۹. تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد
غزل 209 تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد کی شکیبایی توان کردن چو عقل از دست رفت عاقلی باید که پای اندر شکیبایی کشد سروبالای منا گر چون گل آیی در چمن خاک پایت نرگس اندر چشم بینایی کشد روی تاجیکانهات بنمای…
-
۲۰۸. مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشد
غزل 208 مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشد چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد به لطف اگر بخرامد هزار دل ببرد به قهر اگر بستیزد هزار تن بکشد اگر خود آب حیاتست در دهان و لبش مرا عجب نبود کان لب و دهن بکشد گر ایستاد حریفی اسیر عشق بماند…
-
۲۰۷. تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمیباشد
غزل 207 تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمیباشد چو شمست خاطر رفتن به جز تنها نمیباشد دو چشم از ناز در پیشت فراغ از حال درویشت مگر کز خوبی خویشت نگه در ما نمیباشد ملک یا چشمه نوری پری یا لعبت حوری که بر گلبن گل سوری چنین زیبا…