دسته: شعرا
-
۲۱۵. ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
غزل 215 ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد راست گویی به تن مرده روان بازآمد بخت پیروز که با ما به خصومت میبود بامداد از در من صلح کنان بازآمد پیر بودم ز جفای فلک و جور زمان باز پیرانه سرم عشق جوان بازآمد دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست…
-
۲۱۴. سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد
غزل 214 سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد غلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد مرغان چمن نعره زنان دیدم و گویان زین غنچه که از طرف چمنزار برآمد آب از گل رخساره او عکس پذیرفت و آتش به سر غنچه گلنار برآمد سجاده نشینی که مرید غم او شد…
-
۲۱۳. دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد
غزل 213 دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز همه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من گفتی اندر بن مویم سر نشتر میشد …