دسته: شعرا
-
۲۷
حکایت بیست و هفتم مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برده و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوّت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم. پدر گفت ای پسر خیال محال از سر بدر…
-
۲۸
حکایت بیست و هشتم درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده آز بگذار و پادشاهی کن گردن بی طمع بلند بود هر کرا بر سِماط بنشستی واجب آمد به خدمتش برخاست دیده شکیبد ز…
-
گفتی بمان،می خواستم اما نمی شد
گفتی بمان،می خواستم اما نمی شد گفتی بخوان،بغض گلویم وا نمی شد گفتم که می ترسم من از سحر نگاهت گفتی نترس ای خوب من،اما نمی شد گفتی نگاهم کن ببین،آهسته دیدم راهی نبود از مرز می شد تا نمی شد دست دلم پیش تو رو شد،آه ای عشق راز نگاهم کاشکی…