دسته: شعرا
-
۲۵۷. از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
غزل 257 از دست دوست هر چه ستانی شکر بود وز دست غیر دوست تبرزد تبر بود دشمن گر آستین گل افشاندت به روی از تیر چرخ و سنگ فلاخن بتر بود گر خاک پای دوست خداوند شوق را در دیدگان کشند جلای بصر بود شرط وفاست آن که چو شمشیر برکشد…
-
۲۵۶. نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود
غزل 256 نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم وان همه صورت شاهد که بر آن دیبا بود پارس در سایه اقبال اتابک ایمن لیکن از ناله مرغان چمن غوغا بود شکرین پسته دهانی به تفرج بگذشت که چه…
-
۲۵۵. تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
غزل 255 تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود چو هر چه میرسد از دست اوست فرقی نیست میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود نسیم باد صبا بوی یار من دارد چو باد خواهم از این پس به بوی او پیمود همیگذشت و…