دسته: شعرا
-
۲۷۸. سروی چو تو میباید تا باغ بیاراید
غزل 278 سروی چو تو میباید تا باغ بیاراید ور در همه باغستان سروی نبود شاید در عقل نمیگنجد در وهم نمیآید کز تخم بنی آدم فرزند پری زاید چندان دل مشتاقان بربود لب لعلت کاندر همه شهر اکنون دل نیست که برباید هر کس سر سودایی دارند و تمنایی من بنده…
-
۲۷۷. بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
غزل 277 بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید این لطافت که تو داری همه دلها بفریبد وین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید رشکم از…
-
۲۷۶. به حسن دلبر من هیچ در نمیباید
غزل 276 به حسن دلبر من هیچ در نمیباید جز این دقیقه که با دوستان نمیپاید حلاوتیست لب لعل آبدارش را که در حدیث نیاید چو در حدیث آید ز چشم غمزده خون میرود به حسرت آن که او به گوشه چشم التفات فرماید بیا که دم به دمت یاد میرود هر…