دسته: شعرا
-
۵۳۷. کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
شماره 537 کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشهای در پیشهای بیپیشگی کردست ما را نام زد هر روز همچون ذرهها رقصان به پیش آن ضیا هر شب مثال اختران طواف یار…
-
۶۰. شب فراق که داند که تا سحر چندست
غزل 60 شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوند است قسم به جان…
-
۵۳۶. آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
شماره 536 آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون گوهر شود هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد اما دل اندر ابر تن چون برقها…