دسته: شعرا
-
۸۴. ز من مپرس که در دست او دلت چونست
غزل 84 ز من مپرس که در دست او دلت چونست ازو بپرس که انگشتهاش در خونست وگر حدیث کنم تندرست را چه خبر که اندرون جراحت رسیدگان چونست به حسن طلعت لیلی نگاه مینکند فتاده در پی بیچارهای که مجنونست خیال روی کسی در سرست هر کس را مرا خیال…
-
۸۵. با همه مهر و با منش کینست
غزل 85 با همه مهر و با منش کینست چه کنم حظ بخت من اینست شاید ای نفس تا دگر نکنی پنجه با ساعدی که سیمینست ننهد پای تا نبیند جای هر که را چشم مصلحت بینست مثل زیرکان و چنبر عشق طفل نادان و مار رنگینست دردمند فراق سر…
-
۵۶۰. عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
شماره 560 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا…